X
تبلیغات
آخرین خبر: دانشگاه تموم شده....اما روزگار بر وفق مراده چون هنوز همه دوستان با هم هستن بهشت گمشده اینجاست!!!
اینجا کویت است.........صدای ما را از دانشگاه کردستان رشته معدن میشنوید.
اینبار بازم دلم میخواد دانشگاه کردستان رو مورد عنایت قرار بدم!
چند روزیه خیلی رو اعصابه! مخصوصا دیروز که یه سری به وبسایت وبومتریکس زدم و دیدم رنکینگ دانشگاه آزاد واحد سنندج از از رنکینگ دانشگاه کردستان بهتره و در موقعیت بهتری قرار گرفته!
البته بماند که معیارهای وبومتریکس برای درجه بندی دانشگاه ها، زیاد به نظر من معتبر نیست،اما همین هم برای من خیلی سنگینه که ببینم برای همون چهار تا معیار فکستنی هم کم بیاره و قافیه رو ببازه...!
اصلا بماند... بیخیال این موضوع!
کاش حداقل هر سال افت میکرد اما اهمیت بیشتری به دانشجو میداد. کاش امکانات رفاهی در حد تیم ملی (سابق!!) به دانشجویانش میداد.
از تمام امکانات و اهمیت به دانشجو که در این دانشگاه دیده ام تنها یک پرنده خیالی و وهم انگیز بود که هنوز هم اسمش را نمیدانم!!! (سیمرغ، هدهد، یاکریم یا هر چیز دیگر!)
داده بودند با کلی امکانات و بودجه تپه ای خاکی به شکل یک پرنده در ابعاد بزرگ ساخته بودند و به محض  تمام شدن این سازه بزرگ مقداری تخم گل و گیاه رویش ریختند!!!
این پرنده رنگی، رنگ و لعاب بیخودی به خود گرفته بود!
مدتی گذشت و کار به جایی رسید که مسئولین و سازندگان اصلا فکرش را نکرده بودند!
طبق معمول پاییز و زمستان فرا رسید!!! پرنده در یک اقدام خودجوش و بدون هماهنگی کچل شد و تمام کرک و پرش ریخت!!!
هیکل لختی داشت که توی چشم میزد! آدم حقش میگرفت. خیلی خیلی غیر قابل توصیف!
کار که به اینجا رسید مسئولین بیدار شدند باز هم طبق معمول صورت مسئله (که از اول هم اشتباه طرح شده بود) پاک شد و الان همه کارهای دانشگاه کردستان رو به راه است.
شما را به خدا کلبه فرهنگ (یا به قول یکی از دوستان کلبه وحشت) را یادم نندازید!
مانده ام این همه بودجه و تلاش بیخود برای چیست؟
چرا خوابگاه ها از کمترین امکانات محرومند؟
چرا به دانشجو بها نمیدهند؟
چرا....
چرا...؟؟

تصویر در زمان خشکسالی!!!

تصویر بعد از حل مساله

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت 18:51  توسط نائر رحمانی | 
پرده اول:

مدتیه که میبینم خیلی ها به تغییرات کتب درسی ابتدایی واکنش های خیلی شدید و تندی نشون میدن. از دوستان و فامیل گرفته تا برنامه های تلویزیونی مثل خنده بازار. دلیل اصلی اون رو هم احساس خوبیه که افراد هنگام یادآوری اون دوران براشون بوجود میاد. طبق معمول همه بزرگتر ها هم دوست دارن که بچه هاشون به تموم چیزهایی که اونها دوست دارن برسن. درست عین این حکایت که خیلی ها همیشه میگن من دوست داشتم دکتر بشم اما موقعیتشو نداشتم و حالا میخوام پسرم یا دخترم دکتر بشه!!! میشه این قضیه رو تعمیم داد و گفت:

من درس پطرس فداکار٬ کوکب خانم و ... رو خیلی دوس داشتم و دوس دارم بچه ام هم اون رو بخونه!

این واقعا همه نظره منه.

پرده دوم:

شنیدم که میگن داستان پطرس فداکار از یکی از داستان های یک نویسنده اقتباس شده و واقعی نیست!

پرده سوم:

چند تا سوال اساسی دارم:

۱- چه لزومی داره متن کتب درسی بنا به شرایط زمانی (و یا حتی مکانی) دچار تغیرات مثبت نشه؟ چرا باید ما اینطور فکر کنیم که متن کتاب درسی ما با نسل قبل و بعدمون تفاوتی نداشته باشه؟؟

۲- چرا باید بچه های این وطن داستان قهرمان های ملی خودشون رو نخونن تا باعث افزایش غرور ملی بشه؟

۳- آیا شما با دریاقلی سورانی آشنا هستید یا مثل من اون رو نمیشناختید؟! خوشبختانه من از طریق همین تغییر (نامطلوب!) کتاب درسی با دریاقلی سورانی آشنا شدم.

لطفا اگه مایل بودید دنبال دریاقلی سورانی توی گوگل بگردید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 17:32  توسط نائر رحمانی | 
پرده اول: چندین بار دیدم توی برنامه نود فردوسی پور عکس های قدیمی علی دایی رو آورده و نشون داده و گفته آقای دایی خیلی تغییر کردین!!!

پرده دوم: موندم چرا علی دایی یه بار عکس فردوسی پور رو نمیاره و همینو بهش نمیگه!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 0:53  توسط نائر رحمانی | 
یکی از همشهری های من روزگاری باعث افتخار مردم شهرش بود. چون بازم این احساس خوب رو داشتن که تونستن فردی رو به جامعه شون تحویل بدن که  برای اون جامعه افتخار آفرینی کنه. مدتها سر زبون مردم بود و همه از موفقیت هاش میگفتن. توی مسابقات جهانی و آسیایی هم مقام کسب کرده بود. تا اینجای کار خیلی خوب پیش رفته بود.

تا روزی که با پیشنهاد اغوا کننده آذربایجانی ها٬ رفت و توی صف آذریابجانی ها قرار گرفت و دیگه برای مردم شهرش و کشورش روی تشک نرفت!

بماند که پیشنهاد مالی آذربایجانی ها خیلی وسوسه انگیز و این کشتی گیر هم برای بقای ورزش حرفه ای اش نیازمند پشتیبانی مالی بود. اما خیلی های دیگه هم این شرایط رو داشتن و دارن.

البته مطمئنم این صحبت های من مخالف هایی هم داره. افرادی که من خودم شخصا در رابطه با این موضوع باهاشون صحبت کردم و موافق این کار سامان طهماسبی بودن.

سامان در مسابقات جهانی ۲۰۱۰ مسکو هم برای مبارزه روی تشک رفت در حالی که حریفش از ایران بود! و این کشتی رو باخت.

خیلی از افراد  اهل فن هم از همون روزای اول پیش بینی میکردن که این ورزشکار از روزای طلایی و موفق خودش دور میشه و دیگه اون فروغ روزای سابق رو نداره.

راستی الان داشتم توی سایت المپیک لندن ترکیب تیم ها و مسابقات و ... رو نگاه میکردم که به ترکیب تیم کشتی فرنگی تیم آذربایجان رسیدم. اونجا توی ترکیب تیم آربایجان اسم سامان طهماسبی رو دیدم که داغم تازه شد! اگه این مطلب قدیمی رو الان آوردم و درباره اش صحبت کردم به همین دلیل بوده و معذرت خواهی میکنم.

پانوشت دوم: سامان خیلی زود توی این مسابقات حذف شده!

پروفایل سامان طهماسبی در وبسایت المپیک لندن

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 23:8  توسط نائر رحمانی | 
دو تا سوال فنی حرفه ای!!!

۱- اون جناب سرکار محل پستش دقیقا همونجاست؟؟؟

۲- اون دو نفر موقع سجود٬ یک زاویه ۹۰ درجه با هم درست نکردن؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 10:13  توسط نائر رحمانی | 

فاصله يه حرف ساده س ، بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با کدومه ، شنيدن يا نشنيدن؟

ما مي خواستيم از درختا کاغذ و قلم بسازيم

بنويسيم تا بمونيم ، پشت سايه جون نبازيم

آينه ها اونجا نبودن ، تا ببينيم که چه زشتيم

رو درخت با نوک خنجر "زنده باد درخت" نوشتيم

زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد

همه ي چوباي جنگل دست تيغ تبر شد

اگه حرفمو شنيدي جنگل و نده به پاييز

کاري کن درخت باغچه تن نده به خنجر تيز

با جوانه ها يکي شو ! قد بکش نگو که سخته

جنگل تازه به پا کن ! هر يه آدم يه درخته

فاصله يه حرف ساده س ، بين ديدن و نديدن

                             بگو صرفه با کدومه ، شنيدن

                                                                 يا نشنيدن ؟!...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 16:29  توسط نائر رحمانی | 

عریانی تو عین اسیری برای توست؛ آزادی اش برای هوس های هرزه شان

آزاده تر که بود ز زن های این جهان؟
آن کس که کرد پیکر عریان خود عیان؟
 
گر این بُوَد رهایی انسان که ای گلی!
هر تن فروش گشته رها طبق این گمان

نشنیده ای تو ناله ی مردم ز خاک خود؟
ای گل! تو "مثل مادر"معصوممان بمان

رحمی اگر به پاکی روحت نمیکنی
بر حرمت "به نام پدر" کن تنت نهان

عریانی تو عین اسیری برای توست
آزادی اش برای هوس های هرزه شان

ما را هزار امید به بازیگری چو گل
تو گرم بازی سیه زشت دیگران

ما در سماع ساز تو مدهوش و گشته ای
رقّاصه ای به نغمه ی دشمن در این میان

مال خود تو هست تن و جان تو ولی
ترسم براو ز سیلی ویران گر خزان

دیدم پس دو دیده ی عصیان گرت که بود
از ترس کودکانه ی تنهاییت نشان

ترسم که نام گل صفتت همچو لکه ای
ممتد شود به ننگ به پیشانی زمان

بودی عزیز بین کسانت چه حیف شد
گشتی عروسک ید پنهان ناکسان

شاعر: س.ن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 1:24  توسط نائر رحمانی | 
خدا وکیلی زبونم مو درآورد!

آقایون ما یه حریف قدر میخوایم! اینو متوجه میشید؟

خواهشا یه فکری واسه ما بکنید.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:56  توسط نائر رحمانی | 
شنیدم که میگن مراسم اسکار با ده ثانیه تاخیر پخش میشه٬ چون ممکنه تو این مراسم مسائل و صحنه هایی پیش بیاد که پخش اون از لحاظ اخلاقی برای جامعه مضر باشه.(فقط شنیدم٬ مطمئن باشید ندیدم!)

این روزها به نظر منم بهتره که پخش مستقیم فوتبال داخلی (لیگ برتر) بصورت با تاخیر پخش بشه.

جدیدا توی بازی پرسپولیس (باشگاه فرهنگی ورزشی!) و داماش بعضی افراد معلوم الحال٬ اونقدر گستاخ شدن که بعضی اعمال شنیع رو جلوی دوربین های پخش زنده انجام میدن.

جای تاسفه که سایت یاهو هم توی صفحه اولش این موضوع رو توی صدر اخبار گذاشته (منتهی حق رو به بازیکن ها داده!) و مطمئنا همه بازدیدکننده های یاهو هم اونو میبینن!

واقعا حرفم حق نیست اگه بگم:

۱- عنوان فرهنگی رو از باشگاه پرسپولیس بگیریم؟

۲- مسابقات فوتبال با تاخیر پخش بشن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 20:48  توسط نائر رحمانی | 

این مطالب ارزش وقت گذاشتن و خوندنش رو داره. حتما اونو بخونید.

استیو جابز رو حتما می شناسید نیازی  به معرفی نداره. پیام های اخلاقی این نوشته یک درس کامل برای زندگیه

منبع:پارسینه

سخنرانی استیو جابز در دانشگاه استنفورد

سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شركت اخراج كرد. چه جوری یك نفر مي‌تواند از شركتی كه خودش تأسیس مي‌كند اخراج شود؟ خیلی ساده. شركت رشد كرده بود و ما یك نفری را كه فكر مي‌كردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شركت داشته باشد استخدام كرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش مي‌رفت تا این كه بعد از یكی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شركت من با او اختلاف پیدا كردم و هیأت مدیره از او حمایت كرد و من رسماً اخراج شدم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 2:37  توسط همکلاسی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
شهریور 1391
مرداد 1391
خرداد 1391
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
شهریور 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
آرشيو
نویسندگان
نائر رحمانی
ehs@n
ابراهیم اصلانی
جواد جوانبخت
رشاد حسامی
ستار منبری
محمد عباسی
همکلاسی
پیوندها
وبلاگ یوکمه (مهندسی اکتشاف معدن دانشگاه کردستان)
دانشجوی بسیجی (وبلاگ علی سزاوار)
اخباری راجع به امور دانشجویان uok (وبلاگ محمد رضا مرادی)
وبلاگ محمد ملکی (کانون موسیقی دانشگاه کردستان)
کتابخانه پرنیان (ویژه موبایل)
کتابخانه آریانا (ویژه موبایل)
سوسول
فروغ بي پايان
بزرگترین وبلاگ سرگرمی و تفریحی
عشق
عشق+عبرت
جهان فوتبال
گلبرگی از باغ زیبای قران
اتاق ابی
SMS softwar game
دانلود کتاب و اهنگ و نرم افزار و ..........
عشق
خاکستر گل سرخ
دنیای دیونه دیونه!
باشگاه مهندسان ایران
خواب صورتی
وبلاگ تخصصی دکتر علی شریعتی
جدید ترین های اینترنت
شب خیال
عکس:کلیپ:اهنگ:دانلود:نرم افزار:قالب:جوک
رفقا
پدیده قرائت ایران
همکلاسی (صحبت های درگوشی)
خواب صورتی
جایی برای با هم بودن
پاتوق جوانی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM